محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

286

مناقب مرتضوى ( فارسي )

در روز حرب جمل گفتند : كسى را مىخواهيم كه على دشمن‌تر از او نداشته باشد كه اين مكتوب به دو رساند . يكى پيش آمده ، گفت : از من دشمن‌تر نخواهد بود . پرسيدند : تا چه مرتبه به او عداوت دارى ؟ گفت : تمنّاى آن دارم كه او با اصحاب خود درون من باشد و كسى شمشير بر من زند كه دو نيم شوم و آن شمشير به خون من تر نشود . پس مكتوب را به او سپرده گفتند : او را مىشناسى ؟ اگر نشناسى ، ما تو را نشان دهيم . نشانش آن است كه بر اشتر رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - سوار است و عمامهء سيّد كاينات بر سر و كمان صاحب قوسين در دست دارد و اصحاب مستطاب رسالت‌مآب از پس او صف زده‌اند كه هركدام شير شرزه است بايد كه ملاحظه نمايى مبادا كه تو را پاره‌پاره سازند . پس او آمده نامه به دست امير المؤمنين داد . امير نامه خوانده ، مضمون نامه را به تفصيل به وى گفت و آنچه طلحه و زبير زبانى گفته بودند پيش از آنكه او گويد لفظا باللّفظ بيان نمود كه گوييا آنجا حاضر بود و آنچه حامل نامه هم به ايشان گفته بود به او اظهار نمود و سوگند داد او را كه فى الواقع چنين است ؟ گفت : بلى يا امير المؤمنين ، و تا اين زمان با تو از من دشمن‌تر كسى نبود ؛ اكنون به اعتقاد من ، از من دوست‌تر كسى ندارى و بيزارم از هركه مخالف راى عالم‌آراى توست . فرمود : برو و به ايشان بگو كه زنان شما و زنان لشكريان در پس پرده نشسته‌اند حرم محترم آن سرور - صلوة 6223224 خ 0 68 خ اللّه عليه و آله و سلّم - را در ميان فوج آورده‌ايد و خلايق مىبينند كه در اين محافه زوجهء رسول است و با عايشه بگو كه قول خدا و سخن رسول خدا قبول نكرده ، از خانه برآمدى و در ميان نامحرمان آمده تردّد مىكنى . آنانى كه تو را بر اين راه آورده‌اند ، فرداى قيامت به رسول خدا چه خواهند نمود ؟ به درستى كه غير از شرمسارى نتيجه نخواهد بود ايشان را . پس آن مرد مردانهء فرزانه آنچه امير المؤمنين على - كرّم اللّه وجهه - فرموده بود آمده به ايشان گفته به لشكر ظفر اثر برگشته آمد و در خدمت بود تا به درجهء شهادت رسيد . » منقبت : هم در كتاب مذكور منقول است از ابى الفضل كرمانى كه : « بر سر منبر روز آدينه به اسناد طويله روايت كرده كه در زمان عمر بن الخطّاب - رضى اللّه عنه - عورتى بود عابده . چون حامله شد ، روزى دلش كباب خواست . به شوهر خود گفت : براى من كباب بيار . شوهر چون درويش و به صلاح آراسته بود گفت : در بساط من اگر چيزى باشد از تو دريغ ندارم . در اين حين گاوى به خانهء ايشان درآمده ، عورت گفت : گاو را ذبح كرده پاره‌اى كباب كن . مرد گفت : گاو مردم به چه دليل بر ما حلال شود ! صبر كن تا قاسم الارزاق سببى برانگيزد كه مدّعاى تو به